با سلام به دوستان عزیزی که همیشه شرمنده شان می شوم .
این بار هم با پستی دیگر تکرار می شوم و شاید تا حدود سه ماه نتوانم به دوستان گرامیم سری بزنم .

" برای اویی که خواهد آمد "
مانند شب آرامی و از دور ناپیدا
می آیی از سمت غروب آبی دریا
در سردی این فصل بهت آلود می گیرد
دستان گرمت شانه های خسته ی ما را
می آیی و بوی غزل در کوچه می پیچد
بوی بهار و نسترن بوی اقاقی ها
در هر طرف دستان باران می نشیند تا
گل چین کند گل های سرخ و ارغوانی را
فانوس چشمانت به رنگ ماه می تابد
شب با سکوتی سبز شاعر می شود اما
در پیچ و تاب شاخه ها یک ریز می رقصد
تا بشکند بال کلاغ و گل کند فردا
بوی کسی در باد های دور پیچیده است
این زخم ها آیا اجابت می شود ؟ ... آیا ؟

" برای اویی که هرگز نخواهد آمد "
یک تشت ٬ یک ماله ٬ هرای تلخ بنایی
شهر و بیابان ٬ لقمه نانی ٬ چای سرپایی
یک مرد ٬ دستان ترک خورده ٬ پر از آتش
بن بست بیماری ٬ مرارت ها - چه دنیایی- ؟!
دنیای تاریک و نفس های پر از تردید
دستان گچ بسته ٬ غروب تلخ تنهایی
صبحی ملال انگیز و چشمانی خیال آلود
اشکی پریشان ٬ ماله و لبخند رویایی
هی رفتن و برگشتن و چیزی که جا مانده
آغوش سرد و حالت آخر و ... امایی ؟!
برف و زمستان ٬ انتظاری یخ زده در مه
یک رد پای رفته و دیگر ... نمی آیی ؟!
زنگ و صدای شش که در ساعت ورق می خورد
درد و تحمل ٬ عاشقی یا ناشکیبایی
حالا سکوت داربست و هق هقی خالی
چشمان پر تردید - شاید باز می آیی - ؟!