تبليغاتX
آرزو شیرین زبان
من شاعرانه های خودم را گریستم
                                    

"هنوز هم ثانیه ها تو را بر زبان جاری می کنند و فرات از گریه ات

خشک نخواهد شد ."

 

غزل اول

 

خواب دیدم سرت را شکستند

 

دست و بال و پرت را شکستند

 

در تب دشنه و تیغ و شمشیر

 

نازنین خاطرت را شکستند

 

نعش خورشید بود و تب دشت

 

پلک ها ی ترت را شکستند

 

باد در خیمه ها شعله می ریخت

 

شعله ها خواهرت را شکستند

 

بغض ها در گلوی تو تا خورد

 

ناله آخرت را شکستند

 

آب مهریه مادرت بود

 

حرمت مادرت را شکستند

 

کودک تشنه ات تیر نوشید

 

آخرین یاورت را شکستند

 

دست تقدیر بود و سیاهی ؟

 

خواب دیدم پرت را شکستند

 

غزل دوم

 

زانو بزن بردار ، خون این جا غنیمت است

 

مردی نمانده خونشان تنها غنیمت است

 

این دشت یا سر دارد و یا تن به غیر این

 

سر نیزه های مانده بر تن ها غنیمت است

 

بردار این دست جدا از تن برای توست

 

بردار هر چیزی از این صحرا  غنیمت است

 

بگذار این تنها نشان را هم برایشان

 

پیراهن عنابی بابا غنیمت است

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 22:40  توسط آرزو شیرین زبان   | 

 
< قالب و كدهاي جاوا < قالب و كدهاي جاوا >