|
من شاعرانه های خودم را گریستم
|
"سلام به تمامی دوستانم "
عذرخواهم از تمامی دوستانی که دیر به ایشان سر زدم .
چند وقتی است که بودن در غربت پاکستان حس و حال شعر را اگر چه
آنقدر هم نداشتم از من ربوده است .در شرجی ممتد و دلگیر این جا
همه چیز می جوشد الا حس شاعری .
می خواهم چهار پاره ای را تقدیم کنم به روح آسمانی :
پدرم
اگر چه غزل ، در حال و هوای آنی پارسال سروده شده است؛
اما بهتر دیدم حال ، که دارم به اولین سالگرداو که، همیشه دوستش
داشته و دارم نزدیک می شوم این چهار پاره را اگر چه ضعیف است
تقدیمش نمایم .
{ پدرم ! هرگز لحظه ای را که در بستر قاب چوبی در اوج سرمای
زمستان در خانه جاری گشتی ، فراموش نخواهم کرد . }
غروب

















دارد می آید ساکت و سنگین
مردی که روی تخت خوابیده
در قاب یک پیراهن برفی
در رختخوابی گرم پیچیده
هر روز با پای خودش می رفت
امروز بر تخت سلیمانی است
قالیچه و لبریز استقبال
این خانه آری جای مهمانیست
آمد به روی دست ها آرام
بر صحن فرش خانه جاری شد
یک لحظه هر چه غصه و غم بود
در سینه ها یک زخم کاری شد
در ازدحام این همه فریاد
خوابیده و آرام و خاموش است
مانند سیر و سرکه می جوشد
دل پرسه هایی که سیه پوش است
حالا تمام ابرها نا گاه
از قاب پیراهن جدا گشتند
بارانی از تردید و خون جاریست
اینها همه در آن رها گشتند
آن صورت زیبا و شفافش
یخ کرده شاید چون زمستان است
اما، چرا چشمان او بسته است
زیرا هوا لبریز باران است!؟
می بوسمت این آخرین بار است
لبخند گرمت را نثارم کن
دستی بکش بر روی موهایم
یک بار دیگر شرمسارم کن


